توچه میدانی شب که میشود گلویم پر می شود...

پراز یک بغض سنگین...

پراز بغضی که به ناخواسته میترکد و چشمانم را پاک بارانی

میکند...

و  اما دلم...

دلم پر میشود...

پر از درد...

دردهایی پر از حرف...

حرفهایی پر از سکوت...

حرفهایی که به یک باره در دلم فوران میکند و آرام از چشمانم

جاری میشوند و در آخر من می مانم و خوابی که سالهاست بر

چشمانم حرام شده...!

 

۱۳٩۳/۱۱/۱٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: بغض

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد...
مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش
اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .
اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند , ولی شادمان باش .
نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم

۱۳٩٢/۱٠/۱ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

روز پدر مبارک............

هر چی به روز پدر نزدیک می شیم، تلخی های روزهای رفته بیشتر در ذهن ام تداعی می شه. این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگم. . .  پر از تعارض ام، سرشار از احساسات متعارض. کاش می تونستم  وجودت رو به عنوان یه پدر حس کنم. ولی افسوس این خلا بزرگی که بین ما هست، هرگز پر شدنی نیست، و من آرزوی لمس دستانه پدرانه ات و نگاه مهربان ات را با خود به گورستان خواهم برد. با این حال  همیشه با این آرزو خواهم زیست.

این دل نوشته رو تقدیم می کنم به پدرم.  

 در اضطرابِ همیشگیِ کودکانه ام و در دلتنگی هایِ زنانه ام،

پدر همواره واژه ای است گنگ و نامفهوم، با طعم گسِ میوه هایِ نارسِ تابستانی.

پدر از من می گریزد، از ترس هایم و از خودش ...

در حالی که من او را در بهشت آرزوهایم مأوی داده ام.

اضطرابِ ندیدنش را با خود به میعادگاه شبانه ام می برم.

و از ترسِ بلندی به لبه پرتگاهِ خواب هایِ پرآشوب نزدیک نمی شوم.

ولی کابوس مرا به خود می خواند.

با وحشتی همیشگی،

پاره پاره های وجودم را از زیر آوارِ فراموشی، بیرون می کشم.

و باز به رویا برمی گردم،

همراه با  خلاء همیشگیِ نیامدن و ندیدن پدر،

این بار امّا...،آنقدر در آنجا می مانم و نامش را تکرار می کنم،

تا خواب ابدی، رویای کودکانه ام را برباید.

و مرا در کشاکش ماندن و رفتن،

با مرگِ هر آنچه روزی با تمام وجود طلب کردم، تنها رها کند.

۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: روز پدر

بهترین باش........

 

 اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

 

ولی بهترین بوته‌ای باش که در کناره راه می‌روید.

 

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف کوچکی باش و چشم‌انداز کنار شاه راهی

 

 را شادمانه‌تر کن.......

 

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش،

 

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

 

همه ما را که ناخدا نمی‌کنند، ملوان هم می‌توان بود.

 

در این دنیا برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ،

 

کارهای کمی کوچکتر و آنچه که وظیفه ماست،

 

چندان دور از دسترس نیست.

 

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،کوره راه باش،

 

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

 

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

 

هر آنچه که هستی، بهترینش باش..........

۱۳٩۱/٦/۸ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: بهترین باش

دیروز کل شهر را گشتم.تمام خانه ها را.تمام دهکده ها.تمام کلبه ها.نبود.کسی عین تو برای من نبود.کسی مثل تو پیراهنش حتی اگر عطر هم نداشته باشد، بوی نرگسی نمیداد.کسی نبود.نبود که بفهمد شب ها بی خواب میشوم.که اگر روزی صبحانه نخورم ضعف میکنم.ترسیدم.ترسیدم وقتی نتوانستم برایت زاپاس تهیه کنم.ترسیدم وقتی یادم آمد اگر نباشی هیچ کس مثل تو برای من نمیشود.نگران شدم.دستانم یخ کرد.به سرم زد تمام لحظه های با تو بودن را قاب بگیرم بزنم توی اتاقم.که همیشه باشی. ولی...ولی کپی که برابر اصل نمیشود؟!می ترسم،وقتی نباشیُ دل ضعفه بگیرم.وقتی بی خواب شومُ نباشی.وقتی خورشید طلوع کند و تو بیدار نشده باشی.وقتی لباس های همیشه اتو کشیده ام همیشه چروک شود.وقتی...وقتی...دیروز کل آسمان را  گریه کردم.آنقدر ترسیدم که یادم رفت هستی.آسمان یادش بود که هنوز هستی. که هنوز هم بوی چایی های بهار نارنجت توی هوایش پخش میشود.آسمان ولی...آسمان ولی گریه نکرد.حواس آسمان هست،که هستی.حواس من نیست که هستی....آنقدر گریه کردم که یادم آمد بودنت را.که یادم آمد امروز را روز تو بگذارم.که هر سال این موقع یادم باشد،حواسم باشد وجودت را.امروز را روز تو گذاشتم که یادم بی آید حداقل یک روز را ،توی این۳۶۵روز برای تو، برای تو که همه روز ها را برایم کنار میگذاری، کنار بگذارم.که یک روز بگویم دوست دارم بخاطر تمام بودن هایی که حواسم بهشان نیست مادرم.

۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها:

فهم عاشقانه‌ی زندگی

 
عشق، به امپراتورانِ عرصه‌ی بخشش تعلق دارد 

نه گدایانِ ویرانه‌های توقع و انتظار

مهم نیست که چه کسی را از عشقِ خود بهره‌مند می‌سازی. شور و سرمستیِ بخشش، چنان عظیم است که دیگر در بندِ آن نخواهی بود که بدانی چه کسی را از آن بهره‌مند ساخته‌ای. چه اهمیتی دارد؟ 

وقتی عشق می‌آید، چنان مستت می‌کند که ناگهان از چنبرِ وجود، بیرون می‌جهی و همه‌چیز و همه‌کس را از رایحه‌یِ خود خوش‌بو می‌کنی؛ حتی درختان و دورترین ستارگان را نیز. 

نگاهِ عاشقانه‌ی تو، 

عشقِ تو را به دورترین ستاره‌ها نیز می‌رساند. 

نوازشِ عاشقانه‌ی دستانِ تو، 

عشقِ تو را به یک ساقه‌ی شکسته‌ی علف نیز می‌رساند.

لازم نیست عشق را بیان کنی؛ 

عشق، خود را بیان خواهد کرد.

وقتی همه‌چیز و همه‌کس را از عشقِ خود بهره‌مند ‌سازی، آن‌گاه، معشوقِ همه‌چیز و همه‌کس نیز خواهی شد.

در دعایی از امام علی(ع) می‌خوانیم:

«خداوندا! نهایتِ وارستگی و بَندگُسلی را به من عطا کن!»

لحظه‌ای که احساس می‌کنی 

دیگر به هیچ‌کس و هیچ‌چیز وابسته نیستی، 

ناگهان احساسِ خُنکی و سکوت و آرامش می‌کنی. 

این بدان معنا نیست 

که دیگر کسی را یا چیزی را دوست نمی‌داری. 

برعکس، 

برای نخستین‌بار، احساسِ کیفیتی تازه می‌کنی؛ 

کیفیتِ عشق؛ 

عشقی که دیگر خاصیتِ بیولوژیِ تو نیست، 

بلکه خاصیتِ وارستگی و بَندگُسلیِ توست.

عشق، رابطه ایجاد می‌کند اما رابطه نیست. 

رابطه، پدیده‌ای‌ست تمام‌شده، بسته.

عشق، اما همیشه جاری‌ست؛ رود است. 

عشق، به پایان نمی‌رسد و خود را نمی‌بندد. 

ماهِ عسلِ عشق شروع می‌شود، 

اما هرگز به پایان نمی‌رسد. 

عشق، شدنِ مدام و بی‌انتهاست. 

فردای عشق هرگز قابلِ پیش‌بینی نیست. 

عاشق و معشوق به پایان می‌رسند، 

اما عشق تداوم می‌یابد.

عشق را نباید به سطحِ نازلِ رابطه پایین آورد. 

رابطه هرگز از موهبتِ آزادی و شاعرانگیِ عشق برخوردار نمی‌شود. 

در رابطه، 

دو طرف گمان می‌کنند که یکدیگر را می‌شناسند. 

به تعبیری، همدیگر را در تصورِ ثابت و محدودِ خود زندانی می‌کنند. 

ما هرگز نمی‌توانیم از دیگری شناختی صددرصد به‌دست آوریم. 

عکسی که از رود گرفته می‌شود، 

فقط ثبتِ یک لحظه از پاره‌ای کوچک از رود است.

آدمی را که دیروز می‌شناختی، 

همانی نیست که امروز با او روبه‌رو می‌شوی. 

او کسی دیگر است؛ آدمی‌ست تازه. 

باید از نو او را بشناسی. باید از نو با او رابطه برقرار کنی. او شیء نیست که ثابت مانده باشد، حتی اشیاء نیز در معرضِ دگرگونیِ مدامند. ممکن است صندلیِ اتاقِ تو، امروز، همانی باشد که دیروز بود، اما آدم‌ها این‌گونه نیستند. آنان را باید مدام کشف کرد. 

در عشق، آدم‌ها مدام یکدیگر را کشف می‌کنند 

و بدین‌سان، مدام تازه می‌شوند. 

اگر عشق را به سطحِ نازلِ رابطه پایین نیاوری، 

معشوقِ تو، آیینه‌ی تو می‌شود. 

وقتی به او نگاه می‌کنی و او را کشف می‌کنی، 

درواقع، خود را کشف کرده‌ای. 

وقتی به ژرفای افکار و احساساتِ او می‌روی، 

درواقع، به ژرفای وجودِ خود سفر کرده‌ای. 

این‌گونه است که عشق، تو را خودآگاه می‌سازد. 

در رابطه‌ی تنها، دو طرف هرگز یکدیگر را نمی‌بینند.

چه بسیارند زن و شوهرهایی که بیست‌سال یا بیشتر با هم زندگی کرده‌اند، اما هرگز همدیگر را ندیده‌اند. آنان، در این مدت، نسبت به هم کور بوده‌اند. برای مثال، اگر از آنان بپرسی: «چشمانِ همسرتان چه شکلی‌ست؟» نمی‌توانند به‌یاد بیاورند چون هرگز به چشمانِ همسرشان نگاه نکرده‌اند. 

 

نگاهِ خود را تازه کن، 

زنگارها را از آیینه‌ی دل پاک کن 

و از نو ببین.

۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
بهانه زندگی ام هستی

می اندیشم
و موسیقی آرام زمان را
با رویش سپیدش
می شنوم!
چه زیباست تماشای تو
وقتی در من ریشه می زنی
و ساقهء بودنت
هر لحظه سبزترم می کند
چه زیباست دیدن تو
وقتی بزرگ می شوی
و ناتمام مرا تمام می کنی!
تو
تنها ترانه ای هستی
که هر لحظه
در من تکرار می شود...
و تو
تنها بهانه ای هستی
که هر دم
مرا به زندگی گره می زند
دوستت دارم
۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تبعید...

دلم برای بادبادکها تنگ است

برای رنگ و ترانه و لبخند

برای کوچه های بلند دزاشیب

که پر می شد از خنده های کودکانه مان

و لبریز می شدیم از زندگی

بی آنکه در جستجوی معنایش باشیم...

دلم برای شادی های بی دلیل

 برای آن پنجشنبه ها که چه سرخوشانه

به سوی خانه می دویدیم

و برای نامه های مادر که روی قالی جا خوش کرده بود

و به استقبال خستگی هامان می آمد

تنگ است...

کجاست آن دیوار کودکی

که آسان همه غمها را به او بسپرم

و شادمانه دوباره متولد  شوم؟

...

دلم برای آن روزها تنگ است

برای روزهای رنگ و ترانه و لبخند

برای بادبادکهایم

که نمی دانم کجا و چه هنگام

از دستانم رها شد

و همه رویاهایم را با خود برد

من را اسیر زمین کرد

و تبعید من از آن روز آغاز شد...

...

بادبادکهای من، دوباره بازگردید

مگر فریاد توبه ام را نمی شنوید؟!

من را ببخشایید

و مرا با خود ببرید

می خواهم با شما همسفر شوم

که زمین جهنم آرزوهای من است

...

دلم برای بادبادکها تنگ است...

۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: تبعید