فهم عاشقانه‌ی زندگی

 
عشق، به امپراتورانِ عرصه‌ی بخشش تعلق دارد 

نه گدایانِ ویرانه‌های توقع و انتظار

مهم نیست که چه کسی را از عشقِ خود بهره‌مند می‌سازی. شور و سرمستیِ بخشش، چنان عظیم است که دیگر در بندِ آن نخواهی بود که بدانی چه کسی را از آن بهره‌مند ساخته‌ای. چه اهمیتی دارد؟ 

وقتی عشق می‌آید، چنان مستت می‌کند که ناگهان از چنبرِ وجود، بیرون می‌جهی و همه‌چیز و همه‌کس را از رایحه‌یِ خود خوش‌بو می‌کنی؛ حتی درختان و دورترین ستارگان را نیز. 

نگاهِ عاشقانه‌ی تو، 

عشقِ تو را به دورترین ستاره‌ها نیز می‌رساند. 

نوازشِ عاشقانه‌ی دستانِ تو، 

عشقِ تو را به یک ساقه‌ی شکسته‌ی علف نیز می‌رساند.

لازم نیست عشق را بیان کنی؛ 

عشق، خود را بیان خواهد کرد.

وقتی همه‌چیز و همه‌کس را از عشقِ خود بهره‌مند ‌سازی، آن‌گاه، معشوقِ همه‌چیز و همه‌کس نیز خواهی شد.

در دعایی از امام علی(ع) می‌خوانیم:

«خداوندا! نهایتِ وارستگی و بَندگُسلی را به من عطا کن!»

لحظه‌ای که احساس می‌کنی 

دیگر به هیچ‌کس و هیچ‌چیز وابسته نیستی، 

ناگهان احساسِ خُنکی و سکوت و آرامش می‌کنی. 

این بدان معنا نیست 

که دیگر کسی را یا چیزی را دوست نمی‌داری. 

برعکس، 

برای نخستین‌بار، احساسِ کیفیتی تازه می‌کنی؛ 

کیفیتِ عشق؛ 

عشقی که دیگر خاصیتِ بیولوژیِ تو نیست، 

بلکه خاصیتِ وارستگی و بَندگُسلیِ توست.

عشق، رابطه ایجاد می‌کند اما رابطه نیست. 

رابطه، پدیده‌ای‌ست تمام‌شده، بسته.

عشق، اما همیشه جاری‌ست؛ رود است. 

عشق، به پایان نمی‌رسد و خود را نمی‌بندد. 

ماهِ عسلِ عشق شروع می‌شود، 

اما هرگز به پایان نمی‌رسد. 

عشق، شدنِ مدام و بی‌انتهاست. 

فردای عشق هرگز قابلِ پیش‌بینی نیست. 

عاشق و معشوق به پایان می‌رسند، 

اما عشق تداوم می‌یابد.

عشق را نباید به سطحِ نازلِ رابطه پایین آورد. 

رابطه هرگز از موهبتِ آزادی و شاعرانگیِ عشق برخوردار نمی‌شود. 

در رابطه، 

دو طرف گمان می‌کنند که یکدیگر را می‌شناسند. 

به تعبیری، همدیگر را در تصورِ ثابت و محدودِ خود زندانی می‌کنند. 

ما هرگز نمی‌توانیم از دیگری شناختی صددرصد به‌دست آوریم. 

عکسی که از رود گرفته می‌شود، 

فقط ثبتِ یک لحظه از پاره‌ای کوچک از رود است.

آدمی را که دیروز می‌شناختی، 

همانی نیست که امروز با او روبه‌رو می‌شوی. 

او کسی دیگر است؛ آدمی‌ست تازه. 

باید از نو او را بشناسی. باید از نو با او رابطه برقرار کنی. او شیء نیست که ثابت مانده باشد، حتی اشیاء نیز در معرضِ دگرگونیِ مدامند. ممکن است صندلیِ اتاقِ تو، امروز، همانی باشد که دیروز بود، اما آدم‌ها این‌گونه نیستند. آنان را باید مدام کشف کرد. 

در عشق، آدم‌ها مدام یکدیگر را کشف می‌کنند 

و بدین‌سان، مدام تازه می‌شوند. 

اگر عشق را به سطحِ نازلِ رابطه پایین نیاوری، 

معشوقِ تو، آیینه‌ی تو می‌شود. 

وقتی به او نگاه می‌کنی و او را کشف می‌کنی، 

درواقع، خود را کشف کرده‌ای. 

وقتی به ژرفای افکار و احساساتِ او می‌روی، 

درواقع، به ژرفای وجودِ خود سفر کرده‌ای. 

این‌گونه است که عشق، تو را خودآگاه می‌سازد. 

در رابطه‌ی تنها، دو طرف هرگز یکدیگر را نمی‌بینند.

چه بسیارند زن و شوهرهایی که بیست‌سال یا بیشتر با هم زندگی کرده‌اند، اما هرگز همدیگر را ندیده‌اند. آنان، در این مدت، نسبت به هم کور بوده‌اند. برای مثال، اگر از آنان بپرسی: «چشمانِ همسرتان چه شکلی‌ست؟» نمی‌توانند به‌یاد بیاورند چون هرگز به چشمانِ همسرشان نگاه نکرده‌اند. 

 

نگاهِ خود را تازه کن، 

زنگارها را از آیینه‌ی دل پاک کن 

و از نو ببین.

۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
بهانه زندگی ام هستی

می اندیشم
و موسیقی آرام زمان را
با رویش سپیدش
می شنوم!
چه زیباست تماشای تو
وقتی در من ریشه می زنی
و ساقهء بودنت
هر لحظه سبزترم می کند
چه زیباست دیدن تو
وقتی بزرگ می شوی
و ناتمام مرا تمام می کنی!
تو
تنها ترانه ای هستی
که هر لحظه
در من تکرار می شود...
و تو
تنها بهانه ای هستی
که هر دم
مرا به زندگی گره می زند
دوستت دارم
۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تبعید...

دلم برای بادبادکها تنگ است

برای رنگ و ترانه و لبخند

برای کوچه های بلند دزاشیب

که پر می شد از خنده های کودکانه مان

و لبریز می شدیم از زندگی

بی آنکه در جستجوی معنایش باشیم...

دلم برای شادی های بی دلیل

 برای آن پنجشنبه ها که چه سرخوشانه

به سوی خانه می دویدیم

و برای نامه های مادر که روی قالی جا خوش کرده بود

و به استقبال خستگی هامان می آمد

تنگ است...

کجاست آن دیوار کودکی

که آسان همه غمها را به او بسپرم

و شادمانه دوباره متولد  شوم؟

...

دلم برای آن روزها تنگ است

برای روزهای رنگ و ترانه و لبخند

برای بادبادکهایم

که نمی دانم کجا و چه هنگام

از دستانم رها شد

و همه رویاهایم را با خود برد

من را اسیر زمین کرد

و تبعید من از آن روز آغاز شد...

...

بادبادکهای من، دوباره بازگردید

مگر فریاد توبه ام را نمی شنوید؟!

من را ببخشایید

و مرا با خود ببرید

می خواهم با شما همسفر شوم

که زمین جهنم آرزوهای من است

...

دلم برای بادبادکها تنگ است...

۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: تبعید

روز پدر مبارک............

هر چی به روز پدر نزدیک می شیم، تلخی های روزهای رفته بیشتر در ذهن ام تداعی می شه. این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگم. . .  پر از تعارض ام، سرشار از احساسات متعارض. کاش می تونستم  وجودت رو به عنوان یه پدر حس کنم. ولی افسوس این خلا بزرگی که بین ما هست، هرگز پر شدنی نیست، و من آرزوی لمس دستانه پدرانه ات و نگاه مهربان ات را با خود به گورستان خواهم برد. با این حال  همیشه با این آرزو خواهم زیست.

این دل نوشته رو تقدیم می کنم به پدرم.  

 در اضطرابِ همیشگیِ کودکانه ام و در دلتنگی هایِ زنانه ام،

پدر همواره واژه ای است گنگ و نامفهوم، با طعم گسِ میوه هایِ نارسِ تابستانی.

پدر از من می گریزد، از ترس هایم و از خودش ...

در حالی که من او را در بهشت آرزوهایم مأوی داده ام.

اضطرابِ ندیدنش را با خود به میعادگاه شبانه ام می برم.

و از ترسِ بلندی به لبه پرتگاهِ خواب هایِ پرآشوب نزدیک نمی شوم.

ولی کابوس مرا به خود می خواند.

با وحشتی همیشگی،

پاره پاره های وجودم را از زیر آوارِ فراموشی، بیرون می کشم.

و باز به رویا برمی گردم،

همراه با  خلاء همیشگیِ نیامدن و ندیدن پدر،

این بار امّا...،آنقدر در آنجا می مانم و نامش را تکرار می کنم،

تا خواب ابدی، رویای کودکانه ام را برباید.

و مرا در کشاکش ماندن و رفتن،

با مرگِ هر آنچه روزی با تمام وجود طلب کردم، تنها رها کند.

۱۳٩٠/۳/٢٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: پدر

 

بی تو نشستم در خیابان زیر باران

گویی که مجنون در بیابان زیر باران

افتاده نان خشکی از منقار زاغی

گنجشک خیسی میخورد نان زیر باران

هرکس به قدر روزی خود سهم دارد

سهم من از تو :چشم گریان زیر باران

با طعنه عابرها سراغت را گرفتند

آخر چه میگفتم به آنان زیر باران؟

باور کن از تو دست شستن کار من نیست

عشق تو می گردد دو چندان زیر باران

وقتی دعا در زیر باران مستجاب است

دیگر چه کاری بهتر از آن زیر باران

پروردگارا در غیاب حضرت عشق

رعدی بزن ما را بسوزان زیر باران...

۱۳٩٠/۳/٧ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها:

پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و

وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من

مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره  ماه درخشید .

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.

خواهرم میگه : دلم برای بابا تنگ شده.

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر

دلداری به خواهرم به روی خودم نمیارم.

می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟

پشتمو می کنم به خواهرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو

نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما

زندگی جدیدی داریم.

میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و صورت منو بر می گردونه

سمت خودش. نگاهش به صورت خیسم خشک میشه. اشکهام فرصت

خودنمایی پیدا میکنن. بابا جون خیلی دوستت دارم .

۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: پدرم مرد

نعره نزن

حتی گریه نکن

اینجا هیچ کس نیست

اینجا تویی و خودت

و خودت هم حتی

گاهی خسته می شوی

می ماند فقط تو

تویی که تا چشم برهم بزنی نیست می شوی

و تویی که از ابتدا نیست بوده ای

تویی که گمان می کنی ابرها برای تو میبارند

و رنگ ها برای تو زیبایند

و تویی که هنوز نمی دانی

بهشتی که من از آن سخن می گویم را  نه به بها می دهند و نه به بهانه

بهشت مرا به هیچ کس نمی دهند...

۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها:

مرا می ترسانی که بروم

نمی گریزم

 

نمی گریزم. همین نزدیکی ها می مانم.مثل کودکی هایم که راه گریزبه جایی نداشتم می گذارم که حادثه

 

 

 

اتفاق بیفتد.کمی ترس و کمی استرس  دارم اما تجربه به من آموخته که فشاراین لحظه های دیرگذر، معبر

 

 

 

معجزات دیریاب است.شاید تواز راه برسی و مرا نجات دهی.شاید تمام

 

 آنچه که به هراسم می اندازد درهمین دقایق محو شوند، شاید کسی دلش به حال دلواپسی های این

 

 

 

چشمهای منتظربه رحم بیاید.نمی دانم هرچه که هست نمی گریزم. سرم را بالا می گیرم، فوقش این

 

 

 

است که مثل همیشه نمی آیی...

۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: گریز