گاهی دلم برایت می سوزد!

فقط گاهی

میخواهی چه کنی؟

من میخواهم با تو چه کنم ؟کودکی که مال من است .

و اکنون در درون من است .

نمیدانم نفس میکشی ؟چیزی برای خوردن داری؟

میخندی؟

گریه میکنی؟

میدانی؟

برایت از چه بگویم؟

من مادرت هستم.واز مادر بودن چیزی نمیدانم.تو هم شاید ازکودک بودن خودت چیزی ندانی چقدر به کمک تو محتاجم  که خودت را برای من تعریف کنی.بگویی چطور شد که مرا انتخاب کردی؟من مادر تو بشوم تو بچه من بشوی.

همه اش بغض میکنم .همه اش نمیدانم چه کنم .همه اش دوست دارم حالت خوب باشد .اما نمیدانم آیا این حس ها همان حس مادری است؟نمیدانم چطور باید بزرگت کنم.نمیدانم چطور باید دوستت داشته باشم.نمیدانم چطور باید با تو حرف بزنم .نمیدانم از کجا باید شروع کنم...

۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

 

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!


تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!


این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می خواند؛

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟

 

۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()