مرا درک می کنی. شاید با اشاره ای کوچک، چشمکی، تکان دستی. خیالم راحت می شود. حرفهای بزرگی برای چشمهای تو دارم. زبانم که قاصر می شود، مرا درک می کنی.

این سکوت پابه پای ما، این لبخندهای بیگاه، این که هستی و هستم و دیگر هیچ.

مرا درک می کنی، که می آیی اینجا می نشینی کنارم و به فنجانی چای دعوتم می کنی. حتی اگر طاقت نگاهت را نداشته باشم.

مرا درک می کنی، که کیفت را بر می داری و می روی و منظره ام از تصویر تو هر لحظه کوچکتر پر می شود.

وقتی که هستی و نیستی. اینجا و هر کجا. وقتی که دوست می داریم و خلسه ی اعتماد تمام هوای این حوالی است.

مرا درک می کنی و این جا ماندن را دوست دارم. این سرزمین بی دغدغه آرامش را.

 این بار تنهایی.....

۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها:

 

 

با غروب آفتاب"

چند برگی به زمین می ریزد"

شاخه ها..!

همه در ماتم و غم".

و زمین مست" از بوی خزان"

می شود بستر سرد برگ ها

آسمان خاکستری ست...

یک نفر چشم به آن دوخته است"

چتر مغرورش را خواهد بست

تا که پاییز

همان فصل رسیدن تا جدایی ها را

خیس تر لمس کند"

بغض ها پی در پی می شکنند"

آسمان از ته دل می بارد.

بوی خاک نم زده در همه پنجره ها

 می پیچد"

برگ ها می دانند "

 که سقوط از بام رویا های پوچ زندگی"

 نزدیک است"

باد شلاق زنان می آید"

شاخه ها می شکنند"

برگ ها چون باران

در حیاط کوچک خانه مان می ریزند"

مادرم پنجره را..

   بی صدا  می بندد ".

و چراغ نیمه جان خانه را

با دمی خسته که از لالایی انبوه است"

در میان اشکهایش..

آرام..

خاموش خواهد کرد.

جشن پاییز هنوز"

 درمیان غربت کوچه ما

پا برجاست

 ناله باد "برای دختری نا بینا

خوش ترین آهنگ است

برگ ها ریز و درشت

زیر پای عابران

می میرند..!

و کسی نیست بگوید که چرا؟

در زمان مرگ نارنجی رنگشان"

با صدایی لرزان"

از بهاری نزدیک "سخن میگویند.!

۱۳۸۸/۸/٩ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()