تنهایی

وقتی به تو فکر می کنم

وقتی به تو فکر می کنم، همه جهان پنجره ای است که با فصلهای رنگی در مقابل چشمهایم منظره می شود. انگار شانه به شانه ام ایستاده باشی. دستی فنجانی چای برای ما می گذارد. ترجیح می دهیم که سر از تماشا برنداریم. همه چیز این دنیا برای ما عوالمی کودکانه را می ماند، و آن آدمها که با سرعت از پیش چشمانمان در گذارند، هیچ از اعجاز تماشا نمی دانند. وقتی به تو فکر می کنم از آرزوهای بزرگ خالی می شوم، با خیال تو جزیره ای هست که در آن سکنی می گیرم و دست هیچ حادثه ای آرامش تماشای غروب خورشید بر فراز دریا را از من نمی گیرد. اینجا که تو هستی آخر دنیاست. آخر تمام دغدغه ها و بی تابی ها. چیزی در من هست که طاقت همه نبودن هایت را می آورد. کمی که دلتنگ می شوم از زندگی عبور می کنم، به اتاقی می رسم بی در، کتاب دارم و قلم. تمام حجم های زمان را دارم. و تو را که آهسته با هبوط تنهایی در من حلول می کنی. وقتی به تو فکر می کنم لطفاً بگو کسی نیاید، این میز سالهاست به صرف تنهایی رزرو من و تست و چای که سرد شد دوباره بلند می شوم، می ایستم، ادامه می دهم...

۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: تنهایی