مرا می ترسانی که بروم

نمی گریزم

 

نمی گریزم. همین نزدیکی ها می مانم.مثل کودکی هایم که راه گریزبه جایی نداشتم می گذارم که حادثه

 

 

 

اتفاق بیفتد.کمی ترس و کمی استرس  دارم اما تجربه به من آموخته که فشاراین لحظه های دیرگذر، معبر

 

 

 

معجزات دیریاب است.شاید تواز راه برسی و مرا نجات دهی.شاید تمام

 

 آنچه که به هراسم می اندازد درهمین دقایق محو شوند، شاید کسی دلش به حال دلواپسی های این

 

 

 

چشمهای منتظربه رحم بیاید.نمی دانم هرچه که هست نمی گریزم. سرم را بالا می گیرم، فوقش این

 

 

 

است که مثل همیشه نمی آیی...

۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: گریز

چراهرگزازمن نپرسیدی

نمی پرسی

برتوچه میگذرد

برتوچه گذشتست

که همیشه چیزی برای نگفتن داری؟

*

چگونه است که این را

ازنگاه رمیده‌ی من

نخواندی

نمی خوانی

که همیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

وفاداری وبخشایش ازین بیشتر

که من همه‌ی قصه هایم را

چنین با گشاده دستی

بین شبهای تو تقسیم میکنم

*

وتوهرگزازمن نپرسیدی

نمی پرسی

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

شگفتا که دل بستن به شیرینی رنگها

درمذهب توگناهست وحدشرعی دارد

هنگامیکه شانه های شکسته من

تاب ِحمل تابوت باورهای مرده را

ازدست داده است

*

توازبادبان شکسته‌ی کشتی عمرمن

رد ِعمیق ِجای پای طوفان را

درنیافتی

درنمیابی

*

چراکه هرگز ازمن

نپرسیدی

نمی پرسی

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

ولی این یک حقیقت تلخ است:

مرغی که درحافظه اش

ویرانی آشیانه ای راپشت سردارد

هرگزبرشاخه های سوخته‌ی درخت ِاعتماد

لانه نمی بندد

*

نه!نه!

بیهوده بودازمن پرسیدن

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم!

۱۳۸٩/۳/۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: