تبعید...

دلم برای بادبادکها تنگ است

برای رنگ و ترانه و لبخند

برای کوچه های بلند دزاشیب

که پر می شد از خنده های کودکانه مان

و لبریز می شدیم از زندگی

بی آنکه در جستجوی معنایش باشیم...

دلم برای شادی های بی دلیل

 برای آن پنجشنبه ها که چه سرخوشانه

به سوی خانه می دویدیم

و برای نامه های مادر که روی قالی جا خوش کرده بود

و به استقبال خستگی هامان می آمد

تنگ است...

کجاست آن دیوار کودکی

که آسان همه غمها را به او بسپرم

و شادمانه دوباره متولد  شوم؟

...

دلم برای آن روزها تنگ است

برای روزهای رنگ و ترانه و لبخند

برای بادبادکهایم

که نمی دانم کجا و چه هنگام

از دستانم رها شد

و همه رویاهایم را با خود برد

من را اسیر زمین کرد

و تبعید من از آن روز آغاز شد...

...

بادبادکهای من، دوباره بازگردید

مگر فریاد توبه ام را نمی شنوید؟!

من را ببخشایید

و مرا با خود ببرید

می خواهم با شما همسفر شوم

که زمین جهنم آرزوهای من است

...

دلم برای بادبادکها تنگ است...

۱۳٩٠/٤/۱٥ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: تبعید