دیروز کل شهر را گشتم.تمام خانه ها را.تمام دهکده ها.تمام کلبه ها.نبود.کسی عین تو برای من نبود.کسی مثل تو پیراهنش حتی اگر عطر هم نداشته باشد، بوی نرگسی نمیداد.کسی نبود.نبود که بفهمد شب ها بی خواب میشوم.که اگر روزی صبحانه نخورم ضعف میکنم.ترسیدم.ترسیدم وقتی نتوانستم برایت زاپاس تهیه کنم.ترسیدم وقتی یادم آمد اگر نباشی هیچ کس مثل تو برای من نمیشود.نگران شدم.دستانم یخ کرد.به سرم زد تمام لحظه های با تو بودن را قاب بگیرم بزنم توی اتاقم.که همیشه باشی. ولی...ولی کپی که برابر اصل نمیشود؟!می ترسم،وقتی نباشیُ دل ضعفه بگیرم.وقتی بی خواب شومُ نباشی.وقتی خورشید طلوع کند و تو بیدار نشده باشی.وقتی لباس های همیشه اتو کشیده ام همیشه چروک شود.وقتی...وقتی...دیروز کل آسمان را  گریه کردم.آنقدر ترسیدم که یادم رفت هستی.آسمان یادش بود که هنوز هستی. که هنوز هم بوی چایی های بهار نارنجت توی هوایش پخش میشود.آسمان ولی...آسمان ولی گریه نکرد.حواس آسمان هست،که هستی.حواس من نیست که هستی....آنقدر گریه کردم که یادم آمد بودنت را.که یادم آمد امروز را روز تو بگذارم.که هر سال این موقع یادم باشد،حواسم باشد وجودت را.امروز را روز تو گذاشتم که یادم بی آید حداقل یک روز را ،توی این۳۶۵روز برای تو، برای تو که همه روز ها را برایم کنار میگذاری، کنار بگذارم.که یک روز بگویم دوست دارم بخاطر تمام بودن هایی که حواسم بهشان نیست مادرم.

۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: