توچه میدانی شب که میشود گلویم پر می شود...

پراز یک بغض سنگین...

پراز بغضی که به ناخواسته میترکد و چشمانم را پاک بارانی

میکند...

و  اما دلم...

دلم پر میشود...

پر از درد...

دردهایی پر از حرف...

حرفهایی پر از سکوت...

حرفهایی که به یک باره در دلم فوران میکند و آرام از چشمانم

جاری میشوند و در آخر من می مانم و خوابی که سالهاست بر

چشمانم حرام شده...!

 

۱۳٩۳/۱۱/۱٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: بغض