چراهرگزازمن نپرسیدی

نمی پرسی

برتوچه میگذرد

برتوچه گذشتست

که همیشه چیزی برای نگفتن داری؟

*

چگونه است که این را

ازنگاه رمیده‌ی من

نخواندی

نمی خوانی

که همیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

وفاداری وبخشایش ازین بیشتر

که من همه‌ی قصه هایم را

چنین با گشاده دستی

بین شبهای تو تقسیم میکنم

*

وتوهرگزازمن نپرسیدی

نمی پرسی

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

شگفتا که دل بستن به شیرینی رنگها

درمذهب توگناهست وحدشرعی دارد

هنگامیکه شانه های شکسته من

تاب ِحمل تابوت باورهای مرده را

ازدست داده است

*

توازبادبان شکسته‌ی کشتی عمرمن

رد ِعمیق ِجای پای طوفان را

درنیافتی

درنمیابی

*

چراکه هرگز ازمن

نپرسیدی

نمی پرسی

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

*

ولی این یک حقیقت تلخ است:

مرغی که درحافظه اش

ویرانی آشیانه ای راپشت سردارد

هرگزبرشاخه های سوخته‌ی درخت ِاعتماد

لانه نمی بندد

*

نه!نه!

بیهوده بودازمن پرسیدن

که چراهمیشه چیزی برای نگفتن دارم!

۱۳۸٩/۳/۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط سحر نظرات ()
تگ ها: