پاییز " طلایی...

 

 

با غروب آفتاب"

چند برگی به زمین می ریزد"

شاخه ها..!

همه در ماتم و غم".

و زمین مست" از بوی خزان"

می شود بستر سرد برگ ها

آسمان خاکستری ست...

یک نفر چشم به آن دوخته است"

چتر مغرورش را خواهد بست

تا که پاییز

همان فصل رسیدن تا جدایی ها را

خیس تر لمس کند"

بغض ها پی در پی می شکنند"

آسمان از ته دل می بارد.

بوی خاک نم زده در همه پنجره ها

 می پیچد"

برگ ها می دانند "

 که سقوط از بام رویا های پوچ زندگی"

 نزدیک است"

باد شلاق زنان می آید"

شاخه ها می شکنند"

برگ ها چون باران

در حیاط کوچک خانه مان می ریزند"

مادرم پنجره را..

   بی صدا  می بندد ".

و چراغ نیمه جان خانه را

با دمی خسته که از لالایی انبوه است"

در میان اشکهایش..

آرام..

خاموش خواهد کرد.

جشن پاییز هنوز"

 درمیان غربت کوچه ما

پا برجاست

 ناله باد "برای دختری نا بینا

خوش ترین آهنگ است

برگ ها ریز و درشت

زیر پای عابران

می میرند..!

و کسی نیست بگوید که چرا؟

در زمان مرگ نارنجی رنگشان"

با صدایی لرزان"

از بهاری نزدیک "سخن میگویند.!

/ 249 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید قنادی محمدی

سلام. خیلی سعی کردید که اشعارتون ادبی و تاثیر گذار باشه. ولی اگر این اشعار بلند نو را که خوندنش نفس آدم بند میاره با اشعار مولوی و سعدی و به خصوص سهراب و نیما و اعتصامی مقایسه کنی می بینی خیلی جا واسه پیشرفت داره. اما در همین حد که چنین تفکری داری و با تمام کوچه پس کوچه های شعر و شاعری آشنا هستی باید بگم آفرین . وبلاگم تازه باز کردم. اگه از تالش مطلبی می خوای بپرس که شاید جوابش تو صندوق خاک خورده ذهنم داشته باشم

محمودطبسی

وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............ ... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه مرسی از نوشته های که برام گذاشتی خیلی برام جالب بود وبلاگ قشنگی داری وجالب امیدوارم همیشه موفق باشی دوسته من[گل]

وحید کمندی

salam sahar khanom axaye jalebi dari khaste nabashi

وحید کمندی

سلام عکسای قشنگی داری خسته نباشی

الینا

سلام اجی سحر دیدی چه زود امدم تا بدون جوابت نذاشته باشم؟! کلبه قشنگت خیلی ناز ورمانتیکه [قلب] به هر حال بازم بهمون سر بزن من و ملیسا منتظرتیم[خداحافظ]

سلام شعر گونه های جالبی مینویسی شعرای سید علی صالحی رو خوندی ؟ شبیه به نوشته های ایشون مینویسی [گل]

safa

سلام حال همه ما خوب است ملای نیست جر گم شدن خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند به این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گزرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

سایه

سلام سحر جان مرسی به خاطر نظرت باز هم میام دوست دارمممممممممم

ممنون که به وبلاگ ما(دانشجویان)سر زدی

جواد مطلبی

در آن لحظه که چشم هایم رو به آسمان نگاهت خیره می شود و در آن هنگام که طلوعت ، تاب دیدن را از من می گیرد چشم هایم را بسته ، تا در تصوراتم تو را در افکار پریشانم بنگارم و در ان وقت که شب تمامیت خویش را بر من تمام میکند و سیاهی ، سیاه تر از سیاهی به من چیره می شود تا دست به آبرو برم چشم هایم می گشایم تا تو را در کنارم احساس کنم خداوند ... از نظرت به خاطر شعرم ممنونم امیدوارم موفق باشی جواد