تبعید...

دلم برای بادبادکها تنگ است

برای رنگ و ترانه و لبخند

برای کوچه های بلند دزاشیب

که پر می شد از خنده های کودکانه مان

و لبریز می شدیم از زندگی

بی آنکه در جستجوی معنایش باشیم...

دلم برای شادی های بی دلیل

 برای آن پنجشنبه ها که چه سرخوشانه

به سوی خانه می دویدیم

و برای نامه های مادر که روی قالی جا خوش کرده بود

و به استقبال خستگی هامان می آمد

تنگ است...

کجاست آن دیوار کودکی

که آسان همه غمها را به او بسپرم

و شادمانه دوباره متولد  شوم؟

...

دلم برای آن روزها تنگ است

برای روزهای رنگ و ترانه و لبخند

برای بادبادکهایم

که نمی دانم کجا و چه هنگام

از دستانم رها شد

و همه رویاهایم را با خود برد

من را اسیر زمین کرد

و تبعید من از آن روز آغاز شد...

...

بادبادکهای من، دوباره بازگردید

مگر فریاد توبه ام را نمی شنوید؟!

من را ببخشایید

و مرا با خود ببرید

می خواهم با شما همسفر شوم

که زمین جهنم آرزوهای من است

...

دلم برای بادبادکها تنگ است...

/ 237 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کشکول

سلام عزیزم ، وبلاگ قشنگی داری دوباره بهت سر می زنم

ارام

سلام اره سحر جون دلم تنگ شده.نمیدونم کجا اشتباه کردیم همه چی عوض شد. [گل] http://delkhoshi.persianblog.ir

مهدیه

من لینکت کردم سحر جون . توهم اگه قابل دونستی لینکم کن

بهنام

سلام خیلی خوبه و عااااالیه ولی چرا اینقد ....... ؟؟؟؟؟؟ مرسی که بهم سر زدی

پیام

سلام سحر نمیدونم اسم واقعیت این است یل نه کلبه شما هم قشنگ است. من را که می شناسی ؟ اهل کجایی ؟ اشعار از خودت است یا نه ؟

پیام

سلام سحر نمیدونم اسم واقعیت این است یل نه کلبه شما هم قشنگ است. من را که می شناسی ؟ اهل کجایی ؟ اشعار از خودت است یا نه ؟

ملیکا

سلام سحر جونم خوبی عزیزم دلم برات تنگیده بیا پیشم باشه ابجی گلم.[ناراحت]

sogol

سلام عزیزم ... مرسی که بهم سر زدی

آبتین

دلم برای ترکوندن بادبادکها تنگ شده