پدرم مرد اما زندگی جاریست

پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و

وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من

مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره  ماه درخشید .

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.

خواهرم میگه : دلم برای بابا تنگ شده.

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر

دلداری به خواهرم به روی خودم نمیارم.

می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟

پشتمو می کنم به خواهرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو

نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما

زندگی جدیدی داریم.

میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و صورت منو بر می گردونه

سمت خودش. نگاهش به صورت خیسم خشک میشه. اشکهام فرصت

خودنمایی پیدا میکنن. بابا جون خیلی دوستت دارم .

/ 111 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
arman77hrn

متاسفم. واقعا متاسفم. خدایش بیامرزاد [گل][گل] خداوند صبر به شما بدهد.

ملیکا

وای چقدر این دنیا بی رحمه واقعا نمیدونم چی بگم اشکم دراومد وای خدا چرا اخه چرا....سحرجون تا میتونی قوی باش

بنفشه

بی شک آنکه آغازش از آسمان هاست، هرگز در زمین پایان نمیپذیرد. مرگ پدر برای من هم سخت بود و من سه سال افسرده بودم. هنوز بعد از چهار سال اسمش که میاد، از شدت بغض خفه میشم.

بنفشه

اجازه می خوام این مطلب ات رو توی وبم بنویسم.

مجید

خوب برات ایمیل میزنم. ok

مجید

سحر جان راست میگی این اتفاق برای من هم افتاده است ولی دنیا را چه گویی یک روز سختی وپس ازسختی آسانی ولی به گفت تو زندگی جاریست.سحر جون راستشو بگو تو آینده می خوای چه کاره بشی ؟من از اینکه این قدر با احساس جمله ات رو میگی سخت حیرت زده میشم

مجید

سحر جان راست میگی این اتفاق برای من هم افتاده است ولی دنیا را چه گویی یک روز سختی وپس ازسختی آسانی ولی به گفت تو زندگی جاریست.سحر جون راستشو بگو تو آینده می خوای چه کاره بشی ؟من از اینکه این قدر جمله ات رو با احساس میگی سخت حیرت زده میشم .

مجید

سحر جان راست میگی این اتفاق برای من هم افتاده است ولی دنیا را چه گویی یک روز سختی وپس ازسختی آسانی ولی به گفت تو زندگی جاریست.سحر جون راستشو بگو تو آینده می خوای چه کاره بشی ؟من از اینکه این قدر جمله ات رو با احساس میگی سخت حیرت زده میشم .

زینب

ممنون از دعوتت...کلبه ی شما بسی زیباتر از خانه ی درویشی مابود.دوست داشتی منو لینک کن.من لینکت کردم.

Asadollah Faramarzi Salles

با سلام وبلاگ شما شاعرانه است و ما ریاضی بلدیم. هر چند ریاضیات روح شاعرانه پرورش می دهد ولی ما هنوز ریاضی خوانیم. یاد سهراب بخیر: پدرم پشت دو بار امدن چلچله ها .پشت دو برف. پدرم پشت زمانها مرده است. پدرم وقتی مرد .اسمان ابی بود. مادرم بیخبر از خواب پرید.خواهرم زیبا شد. پدرم وقتی مرد. پاسبان ها همه شاعر بودند. مرد بقال از من پرسید:چند من خربزه میخواهی ؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟؟؟